نازنین زهرای ما
نازنین زهرای ما
میخوام همیشه عاشق دخترم باشم

خوش اومدید به وبلاگ من

به وبلاگ داداشم هم دوست داشـتید سر بزنید

                                                           www.urloveme.niniweblog.com



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:16 | دوشنبه 18 شهريور 1392 توسط زهره

گل دختر نازم ، امشب ساعت هشت و سی دقیقه گریه کنون اومدی سمت من . دیدم که دندونت که لق بود حالا خون اومده .  یه کمی هول شده بودم . خداروشکر خونه مادرجون بودیم. از مادرجون خواستم که دندونت و بکشه . مادر جون هم که خیلی وارد هست سریع کشید دندونت و . تمام جمع از این اتفاق خیلی خوشحال بودیم اما خودت یه کوچولو ترسیده بودی ولی خیلی زود آروم شدی. به این ترتیب اولین دندون شیریت کنده شد...



موضوع : اولین ها

نوشته شده در تاريخ 23:31 | دوشنبه 7 آبان 1396 توسط زهره



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع : اولین ها

نوشته شده در تاريخ 17:11 | دوشنبه 2 مهر 1396 توسط زهره



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع : اولین ها

نوشته شده در تاريخ 12:33 | پنجشنبه 29 شهريور 1396 توسط زهره

دختر عزیزتر از جونم سلام. خیلی از خاطراتت و نگفتم که اینبار بیشتر بخاطر شیطنت خودتون بود . چون شما و داداشی و پسر عمه طاها انقدر با کامپیوتر خرابکاری کردید که مادربرد کامپیوتر سوخت و من مدت طولانی از محیط وبلاگ دور بودم. اما خدا رو شکر با تلاش های بی وقفه دایی حسین یه مادربرد جدید نصب شد و اطلاعات کامپیوتر پاک نشد.

خاطراتم از این روزهایی که ننوشتم خیلی زیاده اما اگر بخوام بنویسم ممکنه شما و داداشی وقتی بیدار شدید اجازه ی تایپ کردن ندید پس مختصر و مفید گزارش میدم:

جشن عید 1396 در پیش دبستانی رسالت

 

 

 

 

شرکت در جشنواره قرآنی در شهرستان و آوردن رتبه ممتاز

 

پایان تحصیلات پیش دبستانی

جشن پایان تحصیلات

 

عکس های بعد از جشن

 

تولد 6 سالگی دختر خوشکلم

کیک مامان زهره پز

گردش و تفریح

و بالاخره ثبت نام در مدرسه پروین اعتصامی این جا یکی از کلاس ها هست که شما اولین بار واردش شدی البته در حال تعمیر بود. از خدا با تمام وجود میخوام که همیشه توی این کلاس ها شاد و خوشحال باشی و موفق.

پ.ن : دوستت دارم دخترم ...... تا آخرین نفسم.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:03 | جمعه 3 شهريور 1396 توسط زهره

سلام گل همیشه بهارمامان ، بالاخره با کلی تاخیر الآن اجازه پیدا کردم عکس های اردوی روز جهانی کودک و برات بگذارم:

تمامی اعضای کلاستون( کلاس مهربانی):

سلفی داداشی با دوستای شما:

دوست صمیمی شما مریم خانم:

تغذیه خوردن شما کنار دوستاتون:

و این هم نقاشی شما به مناسبت روز کودک:

و این هم حضور شما و گل دادنتون به سالمندان:

پ.ن : دختر گلم راستش و بخوای من اعتقاد دارم روز کودک متعلق به همه هست چون تمام ما آدم ها یک کودک درون داریم که بیشترین شادی ها رو برامون رقم میزنه. و هممون عاشق کودک درونمون هستیم اما هرکس به نسبت خودش جلوی خیلی از رفتارهایی که کودک درون میگه رو میگیره . امیدوارم وقتی بزرگ شدی کودک درونت و احساس پاک کودکانت همیشه زنده و بیدار باشه. عاشقتممحبت


 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:09 | يکشنبه 9 آبان 1395 توسط زهره

یکی از لذت های دختر داشتن اینه که توی یه عروسی لباست با لباس دخملت ست باشه.متنظر

امشب قراره این لذت و با هم تجربه کنیممحبت



موضوع : اولین ها

نوشته شده در تاريخ 18:48 | پنجشنبه 1 مهر 1395 توسط زهره

در حال نقاشی کشیدن بودی که دیدم داری یه شعر زمزمه میکنی دقت که کردم دیدم این شعر از خودت گفتی . و این است اولین سروده ی تو:

سلام سلام مداد آبی پر رنگ

میخوام باهات بکشم

نقاشی های قشنگ

هروقت تموم شدهمه نقاشی هام

تورو میذارم سر جات

فردا که از خواب پاشدم

من میکشم نقاشی هات



موضوع : اولین ها

نوشته شده در تاريخ 17:10 | دوشنبه 15 شهريور 1395 توسط زهره

پرنسس کوچولی خونه ی ما 5 ساله شد......جشنجشنمحبتبوسجشنجشن

باورم نمیشه انقدر زود بزرگ شدی عشقم.

این هم عکس مهمونهای عزیز و مهربون و دوست داشتنیمون:

 

 

 

 

 

 

امسال اولین سالی بود که تمام اعضای خانوادم کنارم بودند بخاطر همین خیلی خیلی خیلی بهم خوش گذشت . خدایا شکرت............

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:18 | جمعه 22 مرداد 1395 توسط زهره

دختر کوچولوم سلام:

کم کم داره تاریخ آپ کردن هام دیر دیر میشه چون واقعا نمیتونم جلوی گذر زمان و بگیرم چندین روز هست که میخوام بنویسم اما نمیتونم. الآن هم خودت رفتی حمام که اجازه آپ کردن اومد دستم. این پست میخوام از خاطره سفر به کرمان برات بگم. کرمان شهر پدر توست یعنی پدرت اونجا به دنیا اومده و بزرگ شده من و بابایی چندین سال بود که میخواستیم شما رو به اونجا ببریم که از نزدیک با اون شهر آشنا بشید اما مشکلات زندگی این اجازه رو به ما نمیداد. خلاصه که در تاریخ 22 تیر ما همراه خانواده ی بابا سعید به غیر از عمه سمیه راهی کرمان شدیم. این سفرو بیشتر از همه بخاطر بابایی و به اصرار من انجام دادیم چون احساس میکردم با این کار شاد میشه و روحیه ش عوض میشه و خدا رو شکر همین طور هم شد.

این عکس عکس در خونه ی بابا سعید ایناست که بعد از چندین سال حتی رنگ هم نخورده و شاید همین باعث میشد بیشتر احساس اون روزها بیاد سراغش:

و این عدد 43 دستخط زیبای آقا جون علامه هست که روی در پلاک خونه رو نوشتند:

نمیدونم چرا اصرار داشتی حتما در خونه بابایی اینها رو بزنی ما هم بهت اجازه دادیم آروم در بزنی :

یکی دیگه از تفریح هایی که خیلی برای شما و داداشی جالب بود اسب سواری بود . من و بابایی باورمون نمیشد که انقدر شجاع باشی که بخوای اولین نفر سوار اسب بشی اما دختر کوچولوی من تو این درخواست و از ما کردی و ما هم سوارت کردیم:

و حتی با بابایی یه کم سوارکاری هم کردید:

که تموم این ها به کمک عمو هادی پسرعموی بابایی انجام شد. واقعا دمش گرم.

وقتی هم که برگشتیم شب عروسی دختر دایی مامانی بود که من و تو با هم ست کرده بودیم و کلی همه ذوقمون کردند و کلی بهمون خوش گذشت

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:18 | جمعه 1 مرداد 1395 توسط زهره

این اثر هنری خودته دختر خوشکلم یک خانه آپارتمانی یا به قول خودت آترمینالی. با وجود اینکه یک سخنران حرفه ای هستی نمیدونم چرا به خونه آپارتمانی میگی آترمینالیآرام. اما راستش و بخوای کلی ذوقت میکنم وقتی میگی میفهمم هنوز دخمل کوچولومی و بزرگ نشدیبوس



موضوع : نقاشی

نوشته شده در تاريخ 12:16 | چهارشنبه 22 ارديبهشت 1395 توسط زهره
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

پيوند ها

آمار وبلاگ








دانلود آهنگ جدید

mouse code|mouse code

كد ماوس