بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
نازنین زهرای ما
نازنین زهرای ما
میخوام همیشه عاشق دخترم باشم

نه ماه از حضورت بین ما میگذره و هر روز بیشتر از قبل عاشقت میشیم. گاهی احساس میکنم هیچ کس مثل من و پدرت عاشق دخترش نیست. پارسال اینجور موقع ها روزهای سخت بارداری و میگذروندم و دکتر ها میگفتند احتمالا هفت ماهه دنیا میای. اما من با نظرشون مبارزه کردم و با کمک تو نه ماه و کامل گذروندیم. پارسال این روزها هر روز کارم شده بود به رویای تو فکر کردن و گاهی نا امید شدن و التماس خدا کردن برای اینکه تو سالم بیای پیشم. به اون روزها که فکر میکنم شیطنت های این روزهات برام شیرین تر از هر لحظه میشه. خدا رو شکر که اون روزها به خیر و خوشی گذشت . میخوام از این روزهات بگم تقریبا تمام حرف هارو میتونی ادا کنی اما کلمات محدودی میگی:

مامان ، بابا ، آقا ، عمه ، دا ( یعنی دایی) ، آب ، تاب ، تا تا ( یعنی تاتی) ، بوو ، نه ، ده ده ، به به چون نه خاله داری نه عمو دیگه باهات کار نکردم که بگی.

 

رقاص خوبی  هستی برای خودت میخونی و میرقصی و دست میزنی

ن

و کنجکاو . . .

ن

راستی دیروز خودت و به تخت گرفتی و خودت پاشدی

وایسادنی میرقصی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:15 | پنجشنبه 21 ارديبهشت 1391 توسط زهره

بهترین عید کنار بهترین

 

باز هم با کلی تاخیر اومدم. اول از همه عید همتون مبارک و امیدوارم امسال همون سالی باشه که قراره تموم آرزوهای خوشمون برآورده بشه.

روزها داره میگذره و پاره ی تنمون هر روز بیشتر توی دلمون جا میگیره حالا دیگه شده تمام زندگی من و بابا سعید. پارسال اینجور موقع ها خونه سوت و کور بود و تقریبا هر روز بخاطر شرایط سخت بارداریم روز سخت و تلخی بود اما این روزها که میوه ی عشقمون همیشه کنارمه گاهی احساس میکنم که رویا میبینم و از خدا میخوام حتی اگر خوابم هیچوقت از این خواب شیرین بیدار نشم.

نازنین عزیزمون بابا ، به به ، بووه ، ده ده ، آبه میگه . اما سینه خیزش بصورت دنده عقبه!!!! فوق العاده هم کنجکاو.

دوستت داریم به خدا

 

بهترین هدیه ی زندگی من و پدرت عاشقانه تر از هر ثانیه دوستت داریم.

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:28 | شنبه 19 فروردين 1391 توسط زهره

م

عشقمی

ای نازنین زهرای من ، ای عشق بی همتای من

                                                               ای من فدای ناز تو ، ای جان من جانان من

مادر نگاهم میکنی دنیا بهشتم میشود

                                                             طرز نگاهت محشر است ، ای دختر زیبای من

مادر زمانه می دهد غم ها گه و گاهی ولی

                                                            لبخند زیبایت شفاست بر این تن بی جان من

گر خم به ابرو آوری یا ناله ای را سردهی

                                                          چون شمع سوزم روز و شب خاکستری ماند زمن

پیش از تو دنیا پیش رو افسوس بود و آه بود

                                                         تو آمدی تا جان دهی ، ای جان من جانان من

            



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 7:36 | پنجشنبه 6 بهمن 1390 توسط زهره

نی نی کوچولوی ما از بس سردشه کاپشن مامانیش هم قرض کرده!!!!!!!!!

سردت نشه طلا



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:31 | يکشنبه 4 دی 1390 توسط زهره

بالاخره بعد از دو ماه تونستم آپ بشم. دلم واسه وبلاگ تنگ شده بود. تو این مدت اتفاقای مختلفی باعث شد که نتونم آپ کنم اولین و مهم ترین علتش فوت پدر بزرگم بود که  واقعا غم بزرگی و به دل هممون وارد کرد . روزهای تولد نازنین زهرا  پدر بزرگم زمین گیر شد بیچاره مامانم یه پاش پیش من بود یه پاش پیش پدر بزرگم. روزهای سختی بود 5 روز بعد از تولد نازنین زهرا من و دخترم رفتیم پیش پدر بزرگم  وقتی نازنین زهرا رو دید خیلی ذوقش میکرد با وجود اینکه مریض بود بهم میگفت بیدارش کنم تا در گوشش اذون بگه. اما هیچوقت نشد . چندین بار پیش میومد که میرفتیم پیشش با وجود اینکه خواب بود با لبخند بیدار میشد تا نازنین زهرا رو ببینه. اما متاسفانه از پیشمون پر کشید و مارو تنها گذاشت...

علتهای دیگه هم سرعت افتضاح اینترنت  بود که   نمیتونستم توی وبلاگ وارد بشم. الآن هم با سیستم داداشم دارم آپ میکنم. خلاصه که بالاخره با دردسرهای مختلف اومدم و آپ شدم.

نازنین زهرای کوچولوی من الآن 3 ماه و28 روزشه و دو روز دیگه وارد چهار ماه میشه واقعا شیرین و دوست داشتنی شده.حرکتهاش بیشتر شده صداهاش زیاد شده. بعضی وقتها خونه رو با آوازاش میزاره  روی سرش. پارسال ایام محرم بود که فهمیدم باردارم و نازنین زهرا رو نذر حضرت علی اصغر کردم امسال هم نذرم و ادا کردم .

 

ایشالله همیشه همه ی نی نی های دنیا سالم و سلامت باشند.

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:21 | شنبه 19 آذر 1390 توسط زهره

یکی از دوستان عزیزم ( سایه سپید ) پرسید که چرا نازنین زهرا؟ این باعث نوشتن این پست شد. آخه ما همه اسمی مد نظر داشتیم غیر از نازنین زهرا

١. اردیبهشت پارسال بدون اینکه به فکر بچه دار شدن باشیم خواب یه دختر ناز و دوست داشتنی و دیدم که صداش کردم : مامان ، زهرا بیا پیشم. از همون موقع به فکر بچه دار شدن افتادم اونم یه دختر آخه من تنها دختر خونه هستم و دوست داشتم اسمش زهرا باشه.

2. من و باباسعید با هم سر اسم به تفاهم نمیرسیدیم. بین اسم های ثنا ، یسنا ، بهار ، هستی ، نازنین ، زهرا ، سنا مونده بودیم اسم هارو بین قرآن گذاشتیم تو لحظه ی آخر بابا سعید گفت اسم نازنین و زهرا را کنار هم بگذاریم هر دومون دورکعت نماز خوندیم صلوات فرستادیم و بابا سعید قرآن و باز کرد اسم نازنین زهرا در اومد.

3. زمان زایمانم درد خیلی شدیدی داشتم پرستارهای...... هرچی صداشون میزدم به دادم نمیرسیدند بچه داشت به دنیا میومد هرچی صداشون زدم ، دادزدم ، فریاد زدم اما فکر میکردند الکیه . احساس میکردم همه چیز داره تموم میشه زندگی خودم وتموم شده میدونستم فقط به فکر دخترم بودم لحظه ی آخر برای اولین بار توی زندگیم دست به دامن حضرت زهرا شدم و از ته دلم التماسش کردم دخترم و نجات بده تا دخترم و به نامش کنم. همون لحظه از هوش رفتم و چند دقیقه بعد با صدای گریه ی دخترم به هوش اومدم و خدا رو شکر کردم.

4.یک روز قبل از شناسنامه گرفتن ، بابا سعید از اسم زهرا پشیمون شد و میخواست اسم نازنین خالی توی شناسنامه بذاره با حرفهای من و مامان بابام قانع نمیشد ازش خواستیم واسه بار قرآن باز کنه و برای بار دوم اسم قشنگ نازنین زهرا در اومد.

و بالاخره اینکه زمین و آسمون دست به دست هم داده بودند چون توی تقدیر من و همسرم دخترمون (( نازنین زهرا  )) بود.

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:48 | دوشنبه 9 آبان 1390 توسط زهره

دوماه گذشت

دو ماه گذشت . . .

و حالا تو چراغ خونه ی ما وارد ماه سه  میشی . یک ماهی که گذشت از یک ماه قبلش شیرین تر بود چون تو چشمای من و پدرت نگاه میکردی و میخندیدی  ، وقتی باهات حرف میزدیم با لحن خاصی اقو اقو  میکردی . کاش میدونستی چقدر با این کارات خستگی و دلتنگی های من و بابات و از دلمون بیرون میکنی. اینجا همه چیز با وجود تو خوبه . تنها چیزی که من و بخصوص بابات و غمگین میکنه مریضیه پدربزرگته امیدوارم خدا به پاکی قلب کوچیک تو شفاش بده و برای همیشه رخت این مریضی از وجودش کنده بشه.

عزیزترین عزیزترینم امروز روز واکسنت بود قبل از اینکه آمپولش و بزنند برای پرستار اونقدر خندیدی که دلش نیومد بهت اون لحظه بزنه. چند لحظه صبر کرد  گشتی زد بعد برگشت. وقتی هق هق گریه هاتو میشنیدم انگار آسمون روی سرم خراب شد. خودم تنها بودم در گوشت آروم التماس میکردم که آروم باشی . آخه داشتم دق میکردم. انگار صدامو شنیدی که یه دفعه گریه ات قطع شد و نگاهم کردی حتی وقتی سوار ماشین شدیم واسه من خندیدی.

امشب تا صبح باید بالای سرت باشم تا تبت بالا نره. اینم بالاخره یه قسمت از مسئولیت مادرانه هست. با وجود اینکه هیچوقت نتونستم از خواب شبم بگذرم امشب خدا بهم نیروی عجیبی داده تا از تو فرشته کوچولو مراقبت کنم.

خدا نگهدار تو و پدرت و پدر بزرگ ها و مادربزرگ هات باشه.

دوستتون دارم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:52 | جمعه 22 مهر 1390 توسط زهره

بالاخره نازنین زهرای گل ما یک ماهه شد. یک ماه گذشت یک ماه سخت اما واقعا شیرین. دختر عزیز دردونم توی این یک ماه تمام بی خوابی ها ، بی قراری ها و گریه کردنات برای من و پدرت از عسل هم شیرین تر بود عاشقانه دوستت داریم.

این هم گزارشی از این یک ماه:

بالاخره یه لباس مهمونی اندازش شد

n 

اولین تفریح خانوادگی ما سه نفر

نازنین زهرا و بابا سعید 

اولین پیاده روی سه نفره:

بغل بابا سعید 

 niniweblog.comروزی که دقیقا یک ماهه شد

 

تولدت مبارک ای عشق

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:19 | سه شنبه 22 شهريور 1390 توسط زهره

سلام این دفعه میخوام عکس های بیشتری از نازنین زهرای گلمون و واستون بذارم:

niniweblog.com

اینجا چند دقیقه بیشتر از تولدش نگذشته آوردنش بیرون نشون باباش بدند.

تولدت مبارک عشقم 

 niniweblog.com

گل نازمون اینجا تو خواب میخنده.

جیگرتو بخورم  

niniweblog.com

اینجا هم تحت فشاره ( درحال زور زدن)

نازی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:34 | جمعه 11 شهريور 1390 توسط زهره

راستی یادم رفت روز تولد نازنین زهرای گلمون و بگم:

21 مرداد 1390

11 رمضان

ساعت 14:50

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:33 | سه شنبه 8 شهريور 1390 توسط زهره
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ