نازنین زهرای ما
میخوام همیشه عاشق دخترم باشم

خوش اومدید به وبلاگ من

به وبلاگ داداشم هم دوست داشـتید سر بزنید

                                                           www.urloveme.niniweblog.com



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:16 | دوشنبه 18 شهريور 1392 توسط زهره

پرنسس کوچولی خونه ی ما 5 ساله شد......جشنجشنمحبتبوسجشنجشن

باورم نمیشه انقدر زود بزرگ شدی عشقم.

این هم عکس مهمونهای عزیز و مهربون و دوست داشتنیمون:

 

 

 

 

 

 

امسال اولین سالی بود که تمام اعضای خانوادم کنارم بودند بخاطر همین خیلی خیلی خیلی بهم خوش گذشت . خدایا شکرت............

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:18 | جمعه 22 مرداد 1395 توسط زهره

دختر کوچولوم سلام:

کم کم داره تاریخ آپ کردن هام دیر دیر میشه چون واقعا نمیتونم جلوی گذر زمان و بگیرم چندین روز هست که میخوام بنویسم اما نمیتونم. الآن هم خودت رفتی حمام که اجازه آپ کردن اومد دستم. این پست میخوام از خاطره سفر به کرمان برات بگم. کرمان شهر پدر توست یعنی پدرت اونجا به دنیا اومده و بزرگ شده من و بابایی چندین سال بود که میخواستیم شما رو به اونجا ببریم که از نزدیک با اون شهر آشنا بشید اما مشکلات زندگی این اجازه رو به ما نمیداد. خلاصه که در تاریخ 22 تیر ما همراه خانواده ی بابا سعید به غیر از عمه سمیه راهی کرمان شدیم. این سفرو بیشتر از همه بخاطر بابایی و به اصرار من انجام دادیم چون احساس میکردم با این کار شاد میشه و روحیه ش عوض میشه و خدا رو شکر همین طور هم شد.

این عکس عکس در خونه ی بابا سعید ایناست که بعد از چندین سال حتی رنگ هم نخورده و شاید همین باعث میشد بیشتر احساس اون روزها بیاد سراغش:

و این عدد 43 دستخط زیبای آقا جون علامه هست که روی در پلاک خونه رو نوشتند:

نمیدونم چرا اصرار داشتی حتما در خونه بابایی اینها رو بزنی ما هم بهت اجازه دادیم آروم در بزنی :

یکی دیگه از تفریح هایی که خیلی برای شما و داداشی جالب بود اسب سواری بود . من و بابایی باورمون نمیشد که انقدر شجاع باشی که بخوای اولین نفر سوار اسب بشی اما دختر کوچولوی من تو این درخواست و از ما کردی و ما هم سوارت کردیم:

و حتی با بابایی یه کم سوارکاری هم کردید:

که تموم این ها به کمک عمو هادی پسرعموی بابایی انجام شد. واقعا دمش گرم.

وقتی هم که برگشتیم شب عروسی دختر دایی مامانی بود که من و تو با هم ست کرده بودیم و کلی همه ذوقمون کردند و کلی بهمون خوش گذشت

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:18 | جمعه 1 مرداد 1395 توسط زهره

این اثر هنری خودته دختر خوشکلم یک خانه آپارتمانی یا به قول خودت آترمینالی. با وجود اینکه یک سخنران حرفه ای هستی نمیدونم چرا به خونه آپارتمانی میگی آترمینالیآرام. اما راستش و بخوای کلی ذوقت میکنم وقتی میگی میفهمم هنوز دخمل کوچولومی و بزرگ نشدیبوس



موضوع : نقاشی

نوشته شده در تاريخ 12:16 | چهارشنبه 22 ارديبهشت 1395 توسط زهره

بالاخره امام رضا مارو به حرمش راه داد و راهی شدیم .راه خیلی طولانی و خسته کننده بود اما باهم خاله بازی میکردیم و دکتر بازی و بیشتر از همه خمیر بازی:

توی راه کمی تب کردی اما خدا رو شکر به خیر گذشت و دکتر رفتیم و دکتر گفت خدا رو شکر مشکلی نیست. بعد از دو روز با سختی ها ی زیاد رسیدیم به حریم حضرت سلطان:

توی این عکس خیلی معصوم شدی اما در کل حسابی با داداشی آتیش میسوزوندید.چشمک

و این هم عکسی که یادگاری از اولین سفر زیارتیتون گرفتیم:

به امید هر ساله بودن

آمین

 



موضوع : اولین ها

نوشته شده در تاريخ 16:39 | شنبه 18 ارديبهشت 1395 توسط زهره

سلام دختر قشنگم عیدت مبارک. این روزها انقدر درگیر زندگی و شیطنت شما و خستگی خودم هستم که واقعا وقت نمیکنم که بیام سراغ کامپیوتر الآن هم از وقت خوابم گذشتم و مدام خوابم میبره. دختر نازم خدارو شکر حالا هممون سالم و سلامت کنار هم زندگی عاشقانمان را ادامه میدیم. کلی عکس هست که نتونستم از اون روزها بگذارم و حالا طبق معمول میخوام جبران کنم:

شب تولد بابا سعید:

تولد بابایی

عکس های باغ وحش شیراز:

 

 

آتش چهار شنبه سوری

بهار نارنج های خونه مامان جون

خانه را خالی کردم برای خونه تکونی اما نازنین خانم و داداشش همه جای خونه میدویدند اینم که میبینی تصویر موهاته در حال فرار کردن

هفت سین امسال که نازنین خانم مجبورم کرد پهن کنم :

هدیه تولد مامان زهره :

شیطنت های سیزده به در تو و طاها کوچولو

 

این هم گل بازی در طبیعت

میکاپ خودت توسط خودتخندونک:

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:49 | سه شنبه 17 فروردين 1395 توسط زهره

دختر قشنگم امسال دهه فجر مهدکودکتون تنهایی بردنتون راهپیمایی البته 19 بهمن از در رو به کوچه ی مهدکودک به در رو به خیابون مهد کودک. و گفته بودند پدر و مادرها نیاند . آخ که چقدر دلم میخواست تورو توی اون حالت ببینم. وقتی اومدی خونه خیلی خوشت اومده بود بهت میگفتم شعار چی دادی میگفتی : شعار؟!!!تعجب شعار چیه؟سوال بعد که برات توضیح دادم گفتی نه ما فقط به هم نگاه میکردیم و میخندیدیمخندهقه قهه



موضوع : اولین ها

نوشته شده در تاريخ 10:20 | سه شنبه 27 بهمن 1394 توسط زهره

نازنینم

از دیروز تا حالا ندیدمت... پریروز به داداشی واکسن زدیم از دیروز صبح مریض شده بخاطر اینکه تو ازش ویروس نگیری بابایی تو رو برد خونه مامان جون. نمیدونی چقدر دوری تو سخته. توی گلوم احساس خفگی میکنم. دیشب چندین بار از خواب بیدار شدم و فکر میکردم تو هستی اما وقتی جای خالی تو میدیدم اشک میریختم و دوباره میخوابیدم به امید اینکه وقتی چشمامو باز کنم ببینمت.

دیشب خیلی شب سختی بود اما..

اما من بخاطر تو و داداشی صبر میکنم

همین



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:34 | دوشنبه 14 دی 1394 توسط زهره

نازنین زهرای ما دیروز چهار سال و چهار ماهه شد. ما هم بخاطر اینکه یه کمی شادش کنیم و چون شروع ماه ربیع الاول بود تصمیم گرفتیم توی خونه واسه نازنین زهرا جونم جشن بگیریم.

داداشی هم حسابی خوشحال بود و شادی میکرد

یه دفعه شیطونی ها ی داداشی داشت گل میکرد و یه فکرایی داشت به سرش میومد

دیگه هر چی شمع روشن میکردیم بلافاصله داداشی خاموش میکرد

داداشی و از صفحه حذف کردیم اما دیدیم نازنین خانم هم داره شیطونی میکنه و دستش داره میره بطرف کیک

نازنین خانم بدون اینکه به روی خودش بیاره کیک میخورد ما هم الکی مثلا نمیفهمیمچشمک

خلاصه که جشن و پایکوبی و قطع کردیم و گفتیم نازنین خانم زودی شمع ها رو فوت کنه تا اوضاع وخیم نشده.

و بالاخره قضیه به خیر گذشت و دوباره شادی کردیم. خدارو شکر بعد از گذشت اون همه روزهای سخت بالاخره هممون تونستیم شاد باشیم. خدایا شکرت...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:09 | يکشنبه 22 آذر 1394 توسط زهره

دخترکوچولوی من ....

22 آبان یه دفعه حال داداشی بد شد و روزهای سخت ما شروع شد. تو 6 روز از من دور بودی و خدا میدونه که هر لحظه دوری از تو هزار سال میگذشت. از بیقراری هات میشنیدم و میسوختم....

بعد از شش روز تقریبا یک روز در میون تو میومدی پیشم بیمارستان . بعد از 9 روز که داداشی مرخص شد ما برگشتیم خونه . تو همچنان بیقرار بودی و از من توجه میخواستی اما حال داداشی بد بود و مجبور بودم دائم بغلش کنم. بعد از دو روز دوباره داداشی حالش بد شد و بستری شد. بعد از 6 روز مرخص شد خدارو شکر بهتر هم شد.

الآن خدارو شکر خیلی بهتره و خدا داداشی و دوباره به ما داد. اما تو همچنان بیقراری . دنبال بهانه ای برای اشک ریختن. من همش دوست دارم هر چی تو میخوای بشه اما بعضی وقتها واقعا نمیشه. وقتی میریم مهمونی بیشتر از همیشه بیقراری. کاش میتونستم برای تو بهترین باشم. من تمام تلاش خودم و میکنم. اما نمیدونم چرا هنوز بیقراری. بازم مثل همیشه عاشقتم. اما دلم این روزها خیلی تنگه .... کاش انقدر بزرگ بودی که میتونستی آرومم کنی........

فقط دعا میکنم این روزهای سخت به خوبی تموم بشه ........



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:08 | سه شنبه 17 آذر 1394 توسط زهره

سلام مامانی خوبی؟؟

این مدت که نبودم اصلا عذرم موجه نبود. خجالت

بابایی واسم گوشی خرید منم بی جنبه همش سرم توی گوشیم بودمتنظر

اما در عوض جبران میکنم عکسهایی که از اون موقع تاحالا نگذاشته بودم میگذارم:

گردشهای تابستانه:

 استهبان

دایی داود هم پدر شد

اسمتون توی شبکه هدهد پخش شد حالا دیگه مشهور شدیدزبان

اوقات فراغت در کتابخانه :

نقاشی زیبای تو:

اولین روزمهد کودک

اولین لباس فرم

و

و اینکه بدون قلبم همیشه برای تو و داداشی میتپه



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:57 | يکشنبه 17 آبان 1394 توسط زهره
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

پيوند ها

آمار وبلاگ








دانلود آهنگ جدید

mouse code|mouse code

كد ماوس